مسافر شهر غم

شرح دلتنگی هام

 

دلم گرفته اسمون

 نمی تونم گريه کنم

شکنجه می شم از خودم

 نمی تونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها

 رو سينه من اومده

آخ داره باورم می شه

خنده به ما نيومده

دلم گرفته اسمون

 از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی

 يه عمره که دربه درم

حتی صدای نفسم

 می گه که توی قفسم

من واسه اتيش زدن

 يه کوله بار شب بسم

دلم گرفته اسمون

 يه کم منو حوصله کن

نگو زدست روزگار

 يه خورده کمتر گله کن

منو به بازی می گيرن

عقربه های ساعتم

برگه تقويم می کنه

 لحظه به لحظه لعنتم

اهای زمين يه لحظه تو نفس نزن

بذار تا آروم بگيره يه ادم شکسته تن

نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 20:5 توسط مریم|


آخرین مطالب
» <-PostTitle->
Design By : lovetarin